چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که هزار بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده....

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی....

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه ها ی اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم
دوسش داری...

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغچه دیگری ببینی هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی:
گل من باغچه نو مبارک ....

عشق نمی پرسه تو کی هستی؟
عشق فقط میگه: تو ماله منی .
عشق نمی پرسه اهل کجایی؟
فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .
عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟
فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته .
عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟
فقط میگه: همیشه با منی .
عشق نمی پرسه دوستم داری؟
فقط میگه: دوستت دارم

تو می توانی دوستی مرا نپذیری .
می توانی مرا از خود برانی . می توانی روی از من بگردانی و برای همیشه مرا از دیدار خود محروم کنی ..
. منهم می توانم تو را نبینم .
می توانم روز ها و شبها بدون دیدار تو بسر برم .
می توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوی تو خیره نشوم .
می توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاری نکند .
می توانم گوشم را از شنیدن آهنگ صدایت بی نصیب نمایم .
ولی ....
قلبم....
او دیگر در اختیار من نیست .
او تا زنده ام بیاد تو خواهد بود.

با دلی شاد به امید وصالی که ندیدم
آمدم تا به سرای تو و در خانه نبودی
حلقه بر در زدم و از تو جوابی نشنیدم
بلکه بودی و در خانه برویم نگشودی
اشک زد حلقه بچشم من و آهم بلب آمد
ناگهان غیبت تو،بست به دل، راه امیدم
نا امیدانه زدم تکیه بدیوار ، زحسرت
رنج حرمان نکشیدی که بدانی چه کشیدم
با دلی تنگ، به جبران گناهی که نکردم
گریه ها کردم و بر آتش دل، اشک فشاندم
یادگار تو، همان حلقه ی زیبای طلا را
نگهی کردم و زآن پس...
روی آن چند نگین از گوهر اشک نشاندم
من به تو زنده ام و بی تو دلم خانه مرگ است
تو مرا گرمی عشقی، تو مرا نور امیدی
زندگی بی تو مرا نیست بجز شام سیاهی
تو مرا پرتو مهری، تو مرا بخت سپیدی
با دلی شاد، به امید وصالی که ندیدم
آمدم تا به سرای تو و در خانه نبودی
حلقه بر در زدم و از تو جوابی نشنیدم
بلکه بودی و در خانه برویم نگشودی ...

زبانم را نمی فهمی، نگاهم را نمی بینی
زاشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی
سخنها خفته در چشمم، نگاهم صد زبان دارد
سیه چشما ! مگر طرز نگاهم را نمی بینی ؟
سیه مژگان من ! موی سیاهم را نگاهی کن
سپید اندام من ! روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم، دل مرگ آشیانم را نمی جوئی
پشیمانم، نگاه عذرخواهم را نمی بینی
گناهم چیست جز عشق تو؟ روی از من چه می پوشی؟
مگر ای ماه ! چشم بیگناهم را نمی بینی؟ ...

با تو من تمام دنیام

بی تو بودن کار من نیست
تا دلت نرفته برگرد
ما که راهمون یکی بود
چرا جاده ما رو گم کرد
بغض تو با گریه من
با شکستن وا نمی شه
تا تو دستامو نگیری
گم شدن پیدا نمی شه
تو کنار من یه کوهی
من کنار تو یه دریا
ما رو با هم آرزو کن
با تو من تمام دنیام

من قوی تشنه ام که به ساحل نشسته ام
از مکن کناره که دریای من تویی
گمکرده راه وادی شبهای محنتم
راهی نما که اختر شبهای من تویی
دامن کشان زدیده من می روی به ناز
اما به دوستی قسم از دل نمی روی
با سر گرانی از بر من می روی ولی
دانم زیار غمزده غافل نمی روی
رفتی؟ برو که اشک منت راه توشه باد
خرم بمان به دست دعا می سپارمت
هر جا که می رسی زمن خسته یاد کن
هر جا که می روی به خدا می سپارمت ...

بین رویای شبانه جستجویت می کنم
نرگس عشق منی هر لحظه بویت می کنم
برگ برگ خاطراتم را خزان از یاد برد
ای گل ناز بهاری آرزویت میکنم ...
به شوق آنکه به سوی تو نامه ای بفرستم
شبی سیاه چو زلف تو تا سپیده نشستم
چورفتم آنکه کنم نامه رو به نام تو آغاز
نداد گریه مجالم فتاد خامه زدستم
میان آینه اشک عکس روی تو دیدم
که خنده بر لب و چشمی به سوی من نگران داشت
نشان مهر در آن نقش دلفریب ندیدم
نگاه سوی من و دل به جانب دگران داشت
میان گریه نوشتم که : ای ستاره بختم!
بر آسمان وفا خیره ماندم و ندمیدی
درآرزوی محبت امید دل به تو بستم
چه آرزو؟ چه محبت؟ کدام دل؟ چه امیدی؟
چه شد که رشته این عشق دلفروز بریدی؟
چه شد که جام وفا را به دست قهر شکستی؟
چه روز ها وچه شبها که ای پرنده عرشی
به انتظار نشستم و به بام من ننشستی
سپیده سرزد و آن نامه را به یاد تو بستم
به سوگ عشق گریزان خویش اشک فشاندم
نهادمش به لب و با لبان داغ و عطشناک
به یاد روی تو بر روی نامه بوسه نشاندم
بگفتمش:برو ای نامه! قاصد دل من باش
بگو به یار گریزان حکایتی که تو داری
تو زودتر زمن ای نامه! روی دوست ببینی
چرا حسد نبرم بر سعادتی که تو داری؟

آه که چه قدر فاصله ما دور است! فکر می کنم هیچ وقت نرسی و من
در کنار این دنیا تنها بمانم وتو همیشه منظره من باشی

عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق آن است که صد دل به یک یار دهی

